مرد فروشنده، جعبه‌های رنگارنگ كوچك و بزرگی را كه حاوی خریدهای زن و مرد بود، به كارگرش می‌دهد تا آنها را بدقت در خودروی شیك و آخرین مدلشان جا بدهد و بعد با چرب‌زبانی خاص خودش رو به زن می‌گوید: «مبارك باشد. یك میلیون و سیصد هزار تومان. البته اصلا قابلتان را ندارد.» زن در حالی كه چك‌پول‌های سبزرنگ را می‌شمارد، صدای فروشنده را می‌شنود كه رو به مرد جوان می‌گوید: «واقعا مادر دست و دلبازی دارید، قدرشان را بدانید»!

مرد جوان كه دیگر مدت‌هاست دیدن نگاه‌های متعجب و پچ‌پچ‌های درگوشی برایش عادی شده، ترجیح می‌دهد به روی خودش نیاورد و سكوت كند مثل همیشه؛ اما باز هم این زن است كه بلافاصله با گفتن این‌كه: «ایشان همسرم هستند نه پسرم»، فروشنده را از اشتباه درمی‌آورد. برای لحظاتی سكوت بر فضا حاكم می‌شود. فروشنده در حالی كه بسختی تعجب خود را پشت لبخند تصنعی‌اش مخفی كرده و نمی‌داند چطور باید سر و ته قضیه را هم بیاورد، می‌گوید: «حالا چه فرقی می‌كند. مهم این است كه آدم در ازدواج شانس بیاورد»!

زن و مرد مغازه را ترك می‌كنند. فروشنده همچنان با نگاهی متعجب بدرقه‌شان می‌كند و آنها در حالی دور می‌شوند كه ذهن هر كدامشان پر از هزاران اگر و شاید ریز و درشت است كه همگی در نهایت به این پرسش می‌رسد: «آیا ما واقعا خوشبختیم؟»
منبع :جام جم آنلاین

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 تیر 1388    | توسط: علی    |    | نظرات()