پاسخ به این سوال خود نیاز به یک روانکاوی نسبتا مفصل دارد . اما به اجمال میتوان به سرخط هایی از دلایل آن اشاره کرد .
همانطور که در یکی دیگر از مقالاتم ( چند روز پیش در مردمان و در بخش نظر ) اشاره کردم اساسا بشر اولیه به یک سری باور ها دست پیدا کرد و این باور ها در ضمیرش جا افتاد یکی از این باور ها پذیرش دین بود . پذیرش دین برمیگشت به ضعف و ناتوانی بشر در برابر قدرت های بزرگی که خود را شدیدا در برابرش آسیب پذیر میدید . خب این قدرت ها کدام بود اول طبیعت خشن و دوم هم نوعان زیاده طلب و ستمگر  و سوم مشخصه های روحی و فردی بشر .

  • ضعف شدید بشر در برابر طبیعت خشن

بشر از آنجا که خود را ناتوان در برابر حوادث و بلایای طبیعی مثل سیل و زلزله و آتشفشان و امثال آنها میدید به یک نیروی خیالی که بسیار قدرت مند بود که توانایی مقابله با آنها را داشته باشد  متوسل میشد ما اینها را در اساطیر یونانی بشکل کاملا سازمان یافته شاهد هستیم . در دین زرتشت خودمان هم از آنها آثاری میبینیم . و بشر برای اینکه نیروهای ماوراء الطبیعه از آنها حمایت کنند برایشان قربانی میفرستاد و همواره با آنها در حال ارتباط برقرار کردن بود . چیزی که جالب است اینکه همین اعتقاد راسخ و باور کردن به حتی موهومات باعث میشد که عملا هم که شده به پاسخ هایی از جانب آنها برسد . و این همان نکته ایست که ما همواره و بطور ناباورانه و چالش انگیز شاهد آن هستیم .

دین باوری میتواند ریشه ژنتیکی در بشر داشته باشد و آن هراس بشر اولیه از عدم تعادل قدرت خود با قدرت فوق العاده جهان خارج ( طبیعت ) است که در آن ناچار بود به نوعی سازش و تعامل برسد  .

اینکه به چه دلیل ما نوعا دین باور هستیم حتی جنبه ژنتیکی هم میتواند داشته باشد چرا که به عنوان مثال غروب آفتاب در بسیاری ایجاد یاس و دلمردگی میکند و اغلب افراد از تاریکی شب میترسند ( و یا از دیدن یک جنازه وحشت دارند و یا دیدن خون آنها را منقلب میکند و امثالهم )  و این میتواند برگردد به همان احساسی که بشر اولیه در طی قرنها هراس و ناتوانی که نسبت به شب و تاریکی آن داشت . و این ماند در نهاد بشر و جنبه ژنتیکی بخود گرفت مسئله دین پذیری هم میتواند از همین نوع باشد .

  • ضعف در برابر قدرت های حاکم و ستمگرانه

اما در روابط اجتماعی بین افراد ضعیف و قوی هم ضعفا قادر به تحمل و بردباری نبودند مگر اینکه به این باور برسند که دنیایی دیگر انتقامشان را خواهند گرفت و این برای هر دو ( ضعفا و قدرتمندان ) کار گشا بود و این موضوع جدا باور دینی و رهایی بخش را طلب میکرد .

عرفان در واقع تحت شعاع قرار گرفتن بخشی از فعالیت مغزی است در برابر بخش فیزیکی آن . وقتی در تعامل بین این دو ، بخش بخش غیر فیزیکی ( آرمانگرایی و ماروایی شدن افکار ) بر بخش فیزیکی آن ( حواس پنجگانه ) غلبه میکند فرد از وابستگی های مادی رها شده و با عالم غیر مادی ارتباط ملموس تری پیدا میکند .
  • عرفان و علو روحی

جدای از دو مورد فوق دلیل سوم مشخصه های فردی نوع بشر است . بشر اساسا موجودی عاطفی است او میتواند بخندد و بگرید کاری که حیوانات عموما نمیتوانند بکنند و این بر میگردد به رشد بخشی از مغز او که با روحش در ارتباط مستقیم است و این دو هر چه بیشتر با یکدیگر در حال تعامل باشند به مدارج بالاتری از قبل خود خواهد رسید .و این بنظر میرسد که دارای هیچ حد و مرزی هم نباشد و ای بسا همان بحث های انسان خدا گونه و مدارج عرفانی از از مقوله سرچشمه میگیرد . شما هر چه به مسایل کوچک و روزمره خود را مشغول کنید اساسا این بخش از مغزتان با روحتان بی ارتباط تر و بیگانه تر خواهد شد و بر عکس هرچه به معنویات بیشتر توجه کنید به مسایلی خواهید رسید که اگر چه هیچ جنبه از از عینیات را در آن مشاهده نمیکنید بلکه وارد یک دنیای انتزاعی و خود ساخته خواهید شد که عرفا به آن مدارج اصطلاحا سیر و سلوک مینامند ( مثل هفت شهر عشق ) اینکه چه مسایلی حالت کاتالیزور دارد تا یک فرد به دنیای معنوی بیشتر توجه کند بحثی جداست اما مواردی مثل ناکامی ها و غم و اندوه و یا بلوغ ذهنی و یا شرایط محیطی هم میتواند باعث شود تا فردی از دنیای مادی فاصله گرفته و به دنیای معنوی راه پیدا کند . بنابر این در یک جمله میتوان گفت انتقال توجه به مسائل فیزیکی و مادی یک فرد به مسائل ماورایی وعیر فیزیکی یک فرآیند است و مهیتا بالقوه است و نیاز به محرک های بیرونی دارد . میتوان با بیانی دیگر و با مسامحه هم گفت این یک نیاز درونی برای ایجاد نوعی تعادل روحی با جسم است . و جسمی که دچار نابسامی و عدم احساس تعادل با خود و بیرون خود است با این احساس و باور به تعادل بیشتر میرسد .

ما بطور جریان وار اثرات این عدم تعادل را در جوامع غربی شاهد هستیم و بطور دوره ای میبینیم که آنها در یک فرآیند افراطی در پیشرفت های اقتصادی و علمی به معنویات گرایش پیدا کرده و مکاتب معنوی مثل بیتل ها و راپ و غیره ظهور میکنند .

در جمع بندی مطالب فوق میتوانیم به این نتیجه برسیم که به هر لحاظ بشر با داشتن و باور یک دین خود را در نوعی تعادل با ناهمگونیش با محیط پیرامونی خود احساس میکند و به الفطره و بطور ناخود آگاه هم که شده به دین باوری نیازمند میباشد .

www.mardoman.net

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 تیر 1388    | توسط: علی    |    | نظرات()