هرکسی که تابه حال قربانی چیزی شده باشد—چه جنگ، چه تصادف یا آزارهای زمان کودکی، زندانی شدن های سیاسی، بازماندگان جنایات، و از این قبیل—باید تصمیم بگیرد که باعث و بانی آن را ببخشد یا نه. این تصمیم حد وسط ندارد: یا تصمیم می گیرید که کسی که به شما آزار رسانده را ببخشید یا به خشم و ناراحتی خود ادامه می دهید.

www.mardoman.net

ادامه دادن خشم و ناراحتی می تواند مشکلاتی ایجاد کند به همین دلیل اگر تابه حال قربانی چیزی شده اید، بخشیدن مسبب آن بخش مهمی از شفا و التیام یافتن خودتان را تشکیل می دهد.

مثلاً خیلی افراد را می بینیم که بخاطر جنایت یکی از اعضای خانواده خود را از دست داده اند. خشم و میل بازماندگان آن برای گرفتن انتقام زندگی آنها را از بین می برد. آنها آنقدر روی آنچه که از دست داده اند تمرکز می کنند که همه فرصت هایی که برای شناخت عشق واقعی در اختیارشان قرار داده شده را فراموش می کنند.

درعوض، تصور می کنند که نفرت، حتی تا حد مجازات اعدام، عطش آنها به انتقام و خونخواهی را ارضاء می کند و تاحدی التیامشان می دهد.

به همین خاطر، با قلبی سنگی می گویند که، "هیچوقت نمی بخشمش."

و بخش ناراحت کننده قضیه این است که در راه فرستادن مسبب ماجرا به جهنم خودشان را هم به درک واصل می کنند.

اما بخشش به این دلیل برای خیلی افراد مشکل زا است که معنی واقعی آنرا نمی دانند. اکثر اوقات بخشش با آشتی اشتباه گرفته می شود که فرایندی بسیار طولانی تر بخشش است.

آشتی

اگر فردی توسط فردی دیگر مورد آزار قرار گیرد، می توان گفت که این دو نفر به خاطر این آزار از هم جدا شده اند، پس اگر بخواهند که باز با هم روابط دوستانه برقرار کنند، این شکاف بین آنها باید ترمیم شود، پس باید با هم صلح و آشتی کنند. آشتی کردن دو قسمت دارد: بخشش و توبه. حال به تعریف توبه می پردازیم.

توبه: اعتراف، پشیمانی و مجازات

بچه هایی را تصور کنید که مشغول بازی هستند و حین بازی ناخودآگاه یکی از آنها توپی را سمت خیابان پرتاب کرده و آن توپ به پنچره خانه یکی از همسایه ها برخورد می کند.

ابتدا مثل یک انفجار می ماند: صدای شیشه های خرد شده و شکسته که روی زمین می ریزد و بعد سکوت همه جا را فرا می گیرد. واکنش فوری خانم همسایه به این عمل یک شوک بود، خالی از هر احساسی. بعد ذهن خودآگاه او دوباره وارد عمل می شود. "این چه بود؟" و قلبش دوباره شروع به تپیدن می کند. ترس دوباره به او برمی گردد. به اتاق پذیرایی نگاهی می کند و به شیشه خرده های ریخته شده روی فرش نگاه می کند. احساس ناراحتی و حیرت همراه با ترس و تهدید سراپای او را فرا می گیرد. ناخودآگاه فکرش به این کشیده می شود که شاید کسی قصد کشتن او را داشته است و با خود می گوید، "چه کسی ممکن است اینکار را در حق من کرده باشد؟"

بچه ها فرار نمی کنند. به سمت خانه خانم همسایه رفته و در می زنند. خانم همسایه صدای در را می شنود. دوباره آدرنالین خونش بالا می رود و ذهنش مدام در پی این است که ذات این تهدید را پیدا کند. زمزمه های بچه ها را از پشت در می شنود. ترسان و مشکوک با احتیاط در را باز می کند.

بچه ها می گویند، "ممعذرت می خواهیم خانم نیازی، ما داشتیم فوتبال بازی می کردیم که توپمان خورد و شیشه شکست."

خانم نیازی آهی می کشد و با شنیدن توضیح بچه ها احساس آرامش می کند. ولی دوباره یاد خرابی به بار آمده و شیشه های شکسته می افتد. برای یک لحظه با خود فکر میکند اگر در زمان اتفاق او در اتاق پذیرایی بود چه می شد. ناراحت و عصبانی می شود و دلش می خواهد که ترسش را سر بچه ها خالی کند.

به همین خاطر نگاهی به بچه ها می اندازد و می گوید، "من درک میکنم که قصد آسیب رساندن به من را نداشته اید اما خیلی من را ترساندید. و شیشه هم هنوز شکسته است. باید خرج عوض کردن آنرا بدهید."

بچه ها قبول کرده و پولشان را روی هم می گذارند و آنرا به خانم نیازی می دهند تا شیشه را عوض کند.

در این داستان، سه عنصر عمل توبه و پشیمانی بچه ها را تشکیل می دهند.

اول عمل اعتراف است: یعنی قبول کردن عمل ("ما شیشه شما را شکسته ایم"). باید با صدای بلند نزد فرد آسیب دیده عمل گرد گرفته شود. درغیراینصورت بقیه فرایند متوقف می شود.

دوم عمل پشیمانی است: طلب بخشش ("معذرت می خواهیم"). یادتان باشد، اگر بچه ها فرار کرده بودند، دیگر مسئولیت درست کردن شیشه را که خودشان مسبب شکستن آن بودند، قبول نمی کردند و فرایند توبه دیگر آغاز نمی شد.

و عنصر سوم عمل مجازات است: یعنی قبول تنبیه. از هر چه بگذریم، یک شیشه شکسته، شکسته است، پس باید تعمیر شود. اگر بچه ها برای تعمیر آن پول ندهند، اعتراف و پشیمانی آنها بی ارزش خواهد بود.

مسئله مجازات مسائل بسیار زیادی را درمورد مسئولیت قانونی قربانی کننده به شخص قربانی مطرح می کند.

برای مثال، اگر جرمی شکل گرفته باشد، قانون جزا باید رسیدگی کند که فرد متهم عادلانه محاکمه شود و فقط برای عمل خود مجازات شود. پس یا خود متهم یا بیمه او باید کلیه خسارات رسیده به دارایی یا سلامت قربانی را پرداخت کند.

این جوانب قانون جزا باید عاری از هرگونه ابهام و تلویحات روانشناسی باشد.

اما در قانون مدنی است که ابهامات روانشناسی ظاهر می شود. اگر برای یک شبه جرم—که عمل یا آسیبی نادرست است—شکایت کنید، انتقام با عدالت اشتباه گرفته می شود. اگر تاحدی مورد آزار و خسارت قرار گرفته باشید که آزادانه توسط متهم قابل جبران نباشد، آنگاه مورد شبه جرم قضاوت می شود. اما اگر مثلاً از روی چاله چوله ای که در پیاده رو ایجاد شده رد شوید  و از شهرداری برای میلیون ها تومان شکایت کنید، آنوقت از "قربانی" به "خشم قربانی" تغییر پیدا می کنید و وارد روانشناسی تاریک طمع و انتقام می شوید.

همه اینها دو نکته را درمورد روانشناسی بخشش روشن می کند: اگر نتوانید میل به انتقام را دور بریزید هیچوقت التیام پیدا نمی کنید. همچنین اگر کس دیگری را مجبور به پرداخت هزینه التیام یافتن خود بکنید، هیچوقت واقعاً التیام پیدا نخواهید کرد.

روانشناسی بخشش

در داستان بالا، وقتی خانم نیازی می گوید، "من درک می کنم"، بخشش صورت گرفته است. با گفتن این جمله او نشان می دهد که نمی خواهد علیه بچه ها کینه توزی کند.

این درک ما را به سمت یک تعریف روانشناسی دیگر از بخشش سوق می دهد: بخشش امتناع از آسیب رساندن به کسی است که به شما آسیب رسانده است.

برحسب شرایط محیطی، "امتناع از آسیب" می تواند معانی زیادی پیدا کند. از امتناع از "انتقام گرفتن" از دیگران تا امتناع از "تلافی کردن" سر دیگران یا امتناع از ثابت کردن اشتباهشان به دیگران—با دعوا، بحث، اعتراض، خشونت، یا حتی تخریب خود.

فرایند آن اینگونه است. عمل اتفاق می افتد، بچه ها ابراز پشیمانی می کنند، خانم نیازی آنها را می بخشد و بچه ها و خانم نیازی آشتی می کنند. داستان قشنگی است اما از نظر روانشناسی چه معنی دارد؟ و اگر بچه ها فرار می کردند، چه اتفاقی برای خانم نیازی می افتاد؟

اول از همه، حالا که می دانید بخشش و پشیمانی درکنار هم برای ایجاد آشتی چگونه عمل می کنند می توانید درک کنید که بخشش حتی بدون پشیمانی و توبه هم امکانپذیر است. پس باوجود اینکه کسی به شما آسیب رسانده است و از عذرخواهی امتناع می کند، و حتی اگر این به این معنی است که آن رابطه قابل بازسازی نیست، باز هم می توانید ببخشید—برای حفظ سلامت ذهنی خودتان.

این به آن دلیل است که بخشش از نظر روانشناسی به کینه توزی ارجحیت دارد. چرا؟ چون تندی کینه مثل یک سم فکری عمل می کند که به هیچکس جز خودتان آسیب نمی رساند. انتقام جویی یا میل به آسیب رساندن به دیگری، حداقل کاری که می کند این است که همه قدرتتان را خارح می کند و اجازه التیام یافتن زخم هایتان را نمی دهد. در شرایط بدتر، عطش شما به انتقام جویی خود شما را به یک قربانی کننده تبدیل می کند.

آشتی که با شکست مواجه می شود

همانطور که در بالا گفته شد، بخشش برای خیلی آدمها می تواند دشوار باشد دلیل آن هم این است که نمی دانند بخشش واقعاً یعنی چه. اکثر اوقات بخشش با آشتی اشتباه گرفته می شود که فرایندی بسیار طولانی تر  و بخشش فقط بخشی از آن است. و اکثر اوقات هم آشتی با شکست مواجه می شود. با این وضعیت چه اتفاقی برای توانایی بخشیدن شما می افتد؟

در این دنیا شما با افراد زیادی روبه رو می شوید که از پشیمانی برای آسیبهایی که وارد می کنند، سر باز می زنند. یعنی به کارهای زشت خود اعتراف نمی کنند، طلب بخشش و ابراز پشیمانی نمی کنند و مجازات آنرا هم نمی پذیرند (مثل خیلی از والدینی که کودکان خود را مورد آزار و اذیت قرار می دهند) یا اینکه ابراز پشیمانی نمی کنند اما مجبورند که مجازات آنرا بپذیرند (مثل قاتلی که به زندان انداخته می شود).

شما، بعنوان فرد قربانی، هنوز هم می توانید کسی را ببخشید، حتی اگر باتوجه به آنچه که تااینجا مطرح کردیم، می دانید که بخشش به این معنا نیست که فرد متهم می تواند از دست قانون هم فرار کند. همینطور بخشیدن شما به معنی این هم نیست که باید با فرد متهم آشتی کنید. آشتی کردن با انتخاب آزادانه متهم برای پشیمانی و طلب بخشش و جبران خسارت وارد کرده ممکن می شود اما بخشش همیشه انتخاب خود شما به تنهایی است.

یه یاد داشته باشید:

آشتی ممکن نیست مگر اینکه شما میل به بخشیدن داشته باشید و فرد متهم عذرخواهی کند و انتخاب را به شما واگذار کند.

در داستانی که مطرح کردیم، اگر بچه ها فرار می کردند، خانم نیازی هنوز هم این انتخاب را داشت که بچه ها را ببخشد یا نبخشد. شاید او فردی مهربان باشد و بچگی خود را به یاد بیاورد که خیلی وقت ها تصادفاً دچار مشکل می شد. ترسویی بچه ها زخمی بین آنها و خانم نیازی ایجاد می کند که عمل او نیست. همچنین می تواند سنگدل تر رفتار کرده و بچه ها را نبخشد. متاسفانه، این دیگر عمل خود او است.

هشداری برای بخشش زودهنگام

بخشش می تواند پیچیدگی های روانشناسی زیادی همراه داشته باشد.

شما تازمانیکه دردی که فرد متهم به شما وارد کرده را کاملاً احساس نکنید، نمی توانید کسی را ببخشید.

کسی را تصور کنید که می گوید، "من با آنچه اتفاق افتاد مشکلی ندارم. درواقع اصلاً اذیتم نمی کند. اما زندگیم هنوز فلاکت بار است. حالا باید چه بکنم؟"

اگر خودتان را در چنین موقعیتی می بینید، گفتن اینکه، "اذیتم نمی کند اما زندگیم هنوز فلاکت بار است" نشانه روانشناسی بسیار خوبی است که هنوز یک جای کار می لنگد. معمولاً به این معنی است که شما هنوز خشم ناخودآگاه خود را انکار می کنید به همین علت بااینکه فکر می کنید با آن مسئله کنار آمده اید اما هنوز احساساتی درمورد آن اتفاق در شما وجود دارد. درواقع، خیلی افراد برای اجتناب از کنار آمدن با همه احساسات ناخوشایندی که دوست ندارند امتحانشان کنند، دچار این بخشش زودهنگام می شوند.

این مسئله می تواند شدیداً مخرب باشد چون خشم ناخودآگاه برای منطق و عقل قابل رویت نیستند. چون نشاندهنده چیزهایی هستند که بهتر است اصلاً نبینید، غیرمستقیم کشف می شوند—مثلاً وقتی هنوز بااینکه فکر می کنید همه چیز باید خوب باشد اما همچنان برایتان ایجاد ناراحتی می کنند.

مثلاً ممکن است از قبول اینکه از دست کسی که دوست دارید ناراحت هستید، امتناع کنید. از اینرو به طور ناخودآگاه آن عصبانیت را درتلاشی ناامیدانه برای حفاظت از عشقتان برای آن فرد، از خودتان پنهان می کنید. اما بااینکار فقط خشمتان را زنده نگه داشته اید و عشقی که می خواهید از آن حفاظت کنید را آلوده کرده اید.

این مشکل به خصوص در کسانیکه علیه والدین خود خشم ناخودآگاه دارند بسیار به چشم می خورد. آنها سعی می کنند با گفتن، "والدین من حداکثر تلاش خود را کردند که والدینی خوب باشند و من حق ندارم که از دستشان عصبانی باشم" احساسات ناخوشایند خود را انکار کنند.

اما حقیقت این است که حتی والدینی که بیشتری تلاش خود را برای خوب بودن می کنند، گاهی اوقات فرزندان خود را از لحاظ احساسی آزار می دهند، حتی غیرعمدی. مثلاً حتی اگر بهترین دوستتان هم باشد که پایتان را لگد کرده است، اما هنوز هم پایتان درد می کند، درست است؟ روش درمانی این است که همه آسیب های دوران کودکی خود را قبول کنید، والدینتان را مقصر نکنید و اجازه بدهید که نور صداقت زخم هایتان را التیام دهد.

آنوقت می توانید همه آسیبهایی که دیگران به شما وارد کرده اند را پذیرفته و بعد بتوانید که آن افراد را ببخشید.

همه اینها نشان می دهد که توصیه مشهور "ببخش و فراموش کن" چندان درست نیست. فراموش کردن در زبان روانشناسی سرکوبی نامیده می شود. وقتی چیزی سرکوب می شود، فقط در سایه های تاریک ذهن ناخودآگاه همراه با همه احساسات وابسته به آن می ماند. و تازمانیکه آن احساسات، مثلاً عصبانیت، به طور مخفیانه در ناخودآگاه شما باشند، بخشش واقعی غیرممکن خواهد بود.

درنتیجه، درصورتیکه فکر می کنید چنین احساساتی در ناخودآگاه خود دارید، برای برطرف کردن آن بهتر است به روانشناس مراجعه کنید.

جبران خسارات

داستان خانم نیازی و بچه ها داستانی است که برای نشان دادن بهتر معنی ابتدایی اعتراف، پشیمانی و آشتی در ارتباط با بخشش ساده شده است.

اما بااینحال این داستان چندان متفاوت با زمانی نخواهد بود که مثلاً کسی با ماشینش به ماشین شما که در خیابان پارک شده تصادف می کند و هیچ نام و نشانی از خود باقی نمی گذارد و می رود. وقتی شما متوجه خسارت وارده می شوید، دستتان به هیچ جایی نمی رسد و شدیداً عصبانی می شوید. اما هیچ مقدار عصبانیتی ماشین شما را دوباره درست نمی کند. حتی اگر بیمه تان هم کل خسارت وارده را جبران کند، هنوز هم مجبورید که زمان و انرژی خود را برای درست کردن خسارت وارده تلف کنید. و اگر بخواهید با تلخی که در قلبتان است این کارها را به دوش بکشید، کارتان صدبرابر سخت تر می شود. کینه توزی علیه بی مبالاتی آدم ها فقط خودتان را اذیت می کند و اصلاح خسارت وارده را سخت تر می کند.

مثلاً بلایای طبیعی را در نظر بگیرید. هیچکس شخصاً مسئول نیست اما به هر حال خانه شما آسیب دیده یا ویران شده و دارایی هایتان از بین رفته است. احساس بیچارگی، درماندگی و ترس می کنید. در چنین زمانهای سختی خیلی ها تقصیر را گردن دولت می اندازند. اما آیا عصبانیت خسارت وارد شده را جبران می کند؟ آیا بخشش برای همه اشتباهات و کوتاهی ها بهتر نیست و جو را آرامتر و فضای همکاری و بخشندگی را تقویت نمی کند؟

 اما اگر عمارت بزرگ کنار خانه شما هیچ آسیبی دیده نباشد چه؟ اگر همسایه میلیونرتان بخواهد یک مهمانی بزرگ بگیرد، درحالیکه شما خسته و گرسته در تاریکی و سرما مانده اید چه؟ اگر همسایه پولدارتان هیچ کمکی به شما نکند چه؟ آیا نفرین کردن او و آرزوی ورزشکستگیش به برطرف کردن خسارت های شما کمکی می کند؟ اینکار فقط بیشتر در درد و فلاکت غرقتان می کند.

حالا اجازه بدهید روانشناسی ماجرا را کمی عمیق تر کنیم.

اگر وقتی آن اتفاق افتاد خانم نیازی منزل نبود چه می شد؟ اگر بچه شیشه شکسته شده را بعنوان موقعیتی برای وارد شدن به خانه خانم نیازی و دزدی از او استفاده می کردند چه می شد؟ اگر خانم نیازی به بچه ها مظنون می شد اما نمی توانست حرف خود را اثبات کند و آنها مثل سابق به زندگی در همسایگی او ادامه می دادند انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده چه می شد؟

این ما را به سمت خسارت هایی سوق می دهد که فقط مادی نیستند بلکه مسئله خویشاوندی و آشنایی هم در میان است. شاید کسی پشت سرتان شما را به چیزهایی ناروا متهم می کند. شاید شریک کاریتان از شما دزدی می کند. شاید مدیرتان به وعده خود عمل نمی کند. شاید همسرتان به شما خیانت میکند.

در چنین مواردی که خیانت شخصی درمیان است یک واقعیت مهم را به یاد داشته باشید:

بخشش مثل فراموش کردن نیست.

بخشیدن یعنی اینکه دیگر نخواهید انتقام بگیرید و نخواهید ببینید که متهم هم مثل شما چنین آسیبی ببیند. اما بخشش کور نیست. چون اعتماد از بین رفته است نمی توانید آنچه اتفاق افتاده را فراموش کنید. بااینکه ممکن است کسی که به اعتماد شما خیانت کرده را بخشیده باشید، اما اعتماد شما به آن فرد دیگر از بین رفته است.

اعتماد فقط با گذر زمان و تدریجاً دوباره برمی گردد. باید دوباره نسبت به فرد مورد نظر شناخت پیدا کنید. مسئله ناراحت کننده این است که با درسی که می گیرید باید این واقعیت را قبول کنید که دیگر نمی توان به آن فرد اعتماد کرد. از طرف دیگر، برای اینکه اعتماد بین شما دو نفر دوباره رشد یابد مستلزم این است که آن فرد واقعاً پشیمان باشد و به طور کامل اعتراف کند و جبران خسارت نماید.

چند پیشنهاد

اگر فقط به فکر رضایت خودتان باشید، بخشش واقعاً دشوار خواهد بود. پس سعی کنید به این توصیه ها فکر کنید:

·         چطور انرژی زنده نگه داشتن یک کینه همه قدرتتان را خالی می کند.

·         چطور میل به انتقام جویی آلوده تان می کند و به طور ناخودآگاه به فردی تبدیلتان می کند که به اندازه همان کسی که آزارتان داده، پرآزار و بد طینت خواهید شد.

·         شرایط نامساعد زندگی و ضربه های روحی و و روانی که به فرد قربانی کننده انگیزه داده است.

مهم نیست که دیگران چه کاری در حقتان بکنند، هیچکس نمی تواند ظرفیت و قابلیت خوب بودن را از شما بگیرد. فقط خودتان هستید که می توانید آنرا کنار بگذارید.

اگر تابه حال در حق کسی بد کرده اید، تنها کاری که می توانید بکنید این است که از عملتان احساس ناراحتی کنید. در ناراحتی و غم می توانید عذرخواهی کنید، رفتارتان را اصلاح کنید، چه طرف مقابل ببخشدتان چه نبخشد.

اما اگر به خودتان آزار رسانده باشید چه؟ اگر باور داشته باشید که می توانید خودتان را ببخشید، مطمئن باشید که فقط خودتان را گول زده اید. بااینکه رفتارهای خودویرانگر نشاندهنده عصبانیت نسبت به خود است اما در واقع نمود عصبانیت از کسی دیگر به خاطر کاری است که در حقتان کرده یا نکرده است. اینطور به نظر می رسد که انگار تاثیرات آن آسیب اصلی را وسعت داده اید و ناتوانی خود را به چشم کسی که آزارتان داده آورده اید تا ببیند که چقدر آسیب دیده اید. قبول آن شاید خوشایند نباشد اما واقعیت این است که با این روش شما به طور ناخودآگاه از ناتوانیتان بعنوان یک شکل زیرکانه تر از انتقام استفاده می کنید که خود نوعی نفرت است. برای اینکه زخم اصلی التیام پیدا کند، باید میل شخصی خودتان برای رضایت را کنار گذاشته و نه خودتان را بلکه آن کسی که آزارتان داده را ببخشید.

یک توضیح شخصی

"من همه این مقاله را خواندم. من در بخشیدن مادرم مشکل دارم چون مادرم قبول نمی کند که به همه ما بچه هایش آزار رسانده و درواقع بعضی از خواهر برادرهایم طور ی وانمود می کنند که انگار اتفاقی نیفتاده و آن آزار احساسی را برای فرزندان خودشان هم تکرار می کنند. مشکل من این است."

بخشش مثل هدیه ای است که به کس دیگری می دهید. بخشش عمل اراده خودتان است. بخشیدن مادرتان به این بستگی ندارد که او اشتباهش را پذیرفته است یا نه. اما رسیدن به چنین نقطه ای باعث می شود فرد فکر کند، "اگر نمی توام از کسی که به من آزار رسانده رضایت داشته باشم، با دردم چه باید بکنم؟"

پاسخ این سوال کاملاً احساسی است. بخشش از ناراحتی شما به وجود می آید. نه ناراحتی از کارهایی که کرده اید، بلکه ناراحتی از این واقعیت که همه آدمها حتی خود شما قابلیت آزار رساندن به دیگران را دارند. خوب به جمله ام دقت کنید: "حتی خود شما." به همین دلیل است که برای خواهر برادرهایتان ساده است که مادرتان را آزاررسان ببینند اما قبول اینکه خودشان هم همان مقدار ظرفیت را برای آزار رساندن به دیگران دارند دشوار است. درواقع، هرکسی که قربانی چیزی شده است، نیازی انسانی به دریافت غرامت دارد و برای شما قبول اینکه خودتان و فرد آزاررسان هیچ فرقی با هم ندارید کمی وحشت آور است.

واقعیت این است که بعنوان یک انسان شما و مادرتان تفاوتی با هم ندارید. او برای انتقام گرفتن از همه آزاری که در دوران کودکی به خودش رسیده، به طور ناخودآگاه به شما آزار می رساند. و شما هم برای انتقام گرفتن از آزارهایی که در کودکی متوجهتان بوده، نمی خواهید او را ببخشید. و این واقعیت که خواهر برادرهایتان هم همان آزارها را تکرار می کنند ثابت می کند که هیچ تفاوتی با مادرتان ندارند.

اما این واقعیت به آن معنا نیست که درد شما واقعی نیست. به این معنی هم نیست که مادرتان مسئول کارهایی که انجام داده نمی باشد.

اما اگر بتوانید درک کنید که همه کارهایی که او انجام داده، باوجود مسئولیت شخصیش، به خاطر زخم هایی بوده که خود در کودکی خورده، آنوقت می توانید خودتان را در او ببینید و در ناراحتیتان او را ببخشید. در بخشیدن او در آخر برای خودتان هم احساس بخشش می کنید و خودتان را از سنگین ترین بار دنیا یعنی نفرت رها می کنید. و به این ترتیب می توانید در خودتان آنچه را که همیشه از مادرتان می خواستید را پیدا کنید: عشق واقعی.

نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مرداد 1388    | توسط: علی    |    | نظرات()